حميدرضاحميدرضا، تا این لحظه: 21 سال و 5 ماه و 8 روز سن داره

حميد رضا بزرگ مرد كوچك

داستان دندون شیری

سلام خوانندگان عزیز: ضمن تشکر از اینکه وبلاگ پسرم را میخونید میخواستم خاطره دندون شیری حمید رضا رو براتون بنویسم پسرمن خیلی دیر دندون درآورد در یازده ماهگی و اون موقع نی نی وبلاگی اختراع نشده بود اما حالا که این چیزا اومده خیلی دوست دارم که عکس اولین دندون پسرم را که تو یازده ماهگیش کلی من رو خوشحال کرد براتون بندازم پسرم در هفت سال و چهار ماهگی اولین دندون شیریش ساعت 12/10 دقیقه شب افتاد               ...
9 شهريور 1391

روز تولد تو

شب ميلاد تو : شب بود و من اومده بودم بيمارستان تا فرداش تو بيايي پيشم توي بغلم. بارون ميآمدو من به بيرون از پنجره نگاه ميكردم قطرات بارون روي شيشه ميخورد و سكوت شب وصداي بارون من را به آرزو هام برد آرزوي داشتن تو و دركنار خودم بزرگ شدن تو،آرزوي ديدن اولين روز مدرسه تو و.... تصميم گرفتم برات دعا كنم اتاقم تاريك بود رفتم وضو گرفتم و نزديك اتاقم يك اتاق براي نماز خوندن بود رفتم نشستم و برات نماز خوندم براي خوشبختيت براي عاقبت به خيريت براي اينكه من مادر خوبي برات باشم وبراي اينكه تو بهترين پسر دنيا براي من باشي سر نمازم به خدا با گريه گفتم از آرزو هايي كه برات داشتم و گفتم خدايا كمك كن براي بچه ام جوري مادر باشم كه او به داشتن من افتخا...
19 مرداد 1391

تولد 1سالگي

عزيزم حميدرضا جان: تولد 1 سالگي تو مثل يك جشن نبود تو يك مكان خاصی نبود اما تولد 1 سالگي تو بيشتر مثل پيك شادي بود ما اون موقع خونمون خارج از تهران بود و براي اينكه حتما تولدي براي تو داشته باشيم يكبار رفتيم خونه بابا جونت و رفتيم آتليه عكس انداختيم و يكبار رفتيم خونه آقا جونت و رفتيم آتليه عكس انداختيم تو وقتي يكساله بودي ميتونستي تازه تازه تاتي تاتي كني اقوام نزديكت را نشون بدي اعضاي صورتت را نشون بدي و كلاغ پر را بازي كني و ضمن اينكه دوتا دندون پايينت در اومده بود   عزیزم اینجا یک سالت هست و ما رفتیم مشهد و این عکس را داخل مقبره نادر شاه ازت گرفتیم عزیزم عکس های تولد 1 سالگیت در دسترسم نیست ولی تو این عکس ها یک ساله ب...
19 مرداد 1391

ماه رمضان سال 91

اللهم الشهر رمضان الذی انزلت فیه القرآن... ماه رمضان امسال هم تو تابستان هست عزیزم روزه گرفتن توی این روزها صبر زیادی می طلبه اما حقیقتا انسان معنی تشنگی و گرسنگی را میفهمه عزیزم توی ماه رمضان خیلی ها به خاطر ثوابش افطاری میدن و این روزها اوضاع افطاری رفتن و افطاری اومدن به راه هست اینجا هم خونه خاله فریبا...که به ترتیب حمیدرضا،محمد علی،محمد هادی،مطهره هستش                                      ...
9 مرداد 1391

حمیدرضا در تابستان 91 مهمان مامان

وقتی آخرین امتحانم را دادم رفتم دنبال حمیدرضا 7 تیر بود با هم دیگر رفتیم یک روز با گروه مسجدی ها قم روز میلاد امام زمان دعوت آقا بودیم اینم عکساشه.....           یک روزم دوتایی با هم رفتیم پارک و این عکس هارو ازت گرفتم                                                 ...
2 مرداد 1391

یک گنجشک بهاری که فقط آواز زندگی سر میده همیشه برای پدر مادرش....

عزیزم حمیدرضا  توی این دنیا ما نعمت هایی رو داریم ولی به محض از دست دادنش افسوس میخوریم راهش اینه که همیشه شکر گزار باشیم  وافسوس نداشته هامون رو نخوریم بلکه قدر آنچه که داریم را بدونیم میدونم که این روزها حسرت و آه تو برای سالهای زندگی مجردیت فقدان خانواده هست   خانواده یکی از اون نعمتهاست که تو  سه سال هست نداری من و پدرت هم همین طور اما خداروشکر که هر کدوم از مارو به طور جداگانه داری و من و پدرت در سالهای آتی هرکدوممون میتونیم برای تو خانواده ایی باشیم  این خیلی مهمه که به هر مشکلی چه طوری نگاه کنی،راستش پسرم خیلی چیزها شکلش قشنگ نیست اما حقیقت چیزه دیگه ایی هست ما هیچ موقع برای داشتن شکل زیبا و ظاهری...
2 مرداد 1391

تولد 2 سالگي

حميدرضا جان : عزيزم تولد دوسالگي تو بهترين تولد تو بود و البته با شكوه ترين تا اينجا چون ما تونستيم برات مهماني بزرگي بگيريم و عكس و فيلمبرداري ازت بشه تولد دوسالگيت كيك تولدت هواپيما بود و خيلي زيبا شده بودي اما متاسفانه عكسات در دسترس نيست  
21 تير 1391

تولد 7 سالگي

  تولدت 7 مبارك حميدرضا جان وقتي اين كيك و برات آوردم بهت گفتم كه حميدرضا جان كيكت خراب شده و تو خيلي با ناراحتي منتظر بودي تا يك كيك خراب رو ببيني وقتي اين كيك و ديدي و فهميدي كه سالمه خيلي خيلي خوشحال شدي و من هم از خوشحالي تو خوشحال ........   اينم عكس خودت با كيكت به ترتيب از سمت راست مامان حميدرضا ، هادي پسر دايي محمد ، حميد رضا عشق من، محمدعلي پسر دايي محمد اين قسمتي از ميز شامت البته ببخشيد كه نتونستم عكسهاي خوبي برات به يادگار بذارم آخه خيلي خسته شده بودم ...
21 تير 1391